






چرا آب به گلدان نرسیده است،
و هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیده است.
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است،
چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است.
عصر این جمعه ی دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس
تو کجایی گل نرگس . . . .






ما منتظريم از سفر برگردي يک روز شبيه رهگذر برگردي
با کاسه آب و مجمري از اسپند ما آمدهايم پشت در برگردي
وقتي سر شب که رفتنت را ديديم گفتيم نميشود سحر برگردي
ما منتظر توايم آقا نکند يک جمعه غروب بي خبر برگردي
من گوشهنشين کوچه برگشتم اي کاش که از همين گذر برگردي
پرواز نميکنيم از اينجا بايد در فصل نبود بال و پر برگردي
وقتش نرسيده است اي مرد ظهور با سيصد و سيزده نفر برگردي؟؟؟







ای پیدا ترین پنهان من!
تا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتیت صدقه می دهم وبرای آمدنت روزه سکوت می گیرم وبا جام وصال تو افطار می نمایم نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم پس بیا که نذر خود را ادا کنم
ای آفتاب عمر!
تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم0 فریاد را حبس می کنم وبه سکوت اجازه حضور می دهم در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم وسر به دوش هجران می نهم وبرای آمدنت دعا می کنم به امید آنروز هزار وصد وهفتادمین شمع را روشن می کنیم ومنتظرت می مانیم
به خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهی میکنم
کاش می شد که خدا
اجازه ظهورت می داد
کاش می شد
که در این دیار غربت
ومیان موج غمها
به سکوت سرد وسنگین
رخصت خاتمه می داد
کاش می شد
جمعه ما
شاهد ابروی زیبای تو می شد
دیده نا قابل ما
فرش کیسوی تو می شد
کاش می شد
انتظار منتظر بپایان رسد
وهوا میزبان یاسها و
نسترنها
خاک پای مهدی زهرا شود
کاش می شد
تو هم از انتظار خسته شوی و
برای فرج دعا کنی
کاش می شد








در کوي و برزن اين شهر رسوا شدم بیا چون سر و کنار تو تنها شدم بیا
دام از دوپاي نحيفم فکن اي عزيز منهم اسير زلف چليپا شدم بيا
عمري چون غنچه به حسرت ديدار بوده ام اکنون ميان لجه خون وا شدم بيا
مويم سپيد شد در حسرت فراق پيرم ولي به بوي تو برنا شدم بيا









